شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر...
شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی نیست....
خيابان گردي مي كنم با همه ی كم صبري ام.
صداي آدمها آزارم مي دهند و كوچه ها مي چرخند زیر پاهايم.
طراوت ،لاي انگشتهاي بهار يخ زده انگار.
باید اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم رابه كجا ببرم؟
به هزار روش از تو گريختم تا تو آرام بگیری
صدايي شده ام كور و بي انعكاس
و اينهمه حاصل همه ی نداشته هاي من است.
حالا چه تفاوت مي كند كجا نفس بكشم ؟
روزها با تو ام و بي تو.
چه بي تابم و هر لحظه دور ميشوم از سايه دروغين خود.
من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو.
چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد
و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.
بهار هم سكوت مي كند وآرام مي گذرد بر روزهايم.
كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام
رها در بهار سالي كه مي آيد
و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته.
كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را، كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم.
كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.
خاطره ها گاه غریب می شوند گاه آنقدر نزدیک
که تو فراموش می کنی فاصله ی لحظه ها را.
و شنیدن خاطره ها و آرزوهای آدمها لذتی دارد نگفتنی،
خصوصا اگر تو هم در آن آرزو باشی.
تو یعنی من،
منی که می شنوم.
این آرزوها بهانه اند، بهانه هایی شیرین برای فردا که بشوند خاطره!
تو بگو این خاطرات خیال بودند
و من فکر می کنم به این که واقعیت اند یا خیال؟
نمیتوانم بین خیال و واقعیت دیگر تفاوتی ببینم.
خیال ها آنقدر گاهی نزدیک به آدم اند و واقعی ،
که فراموش می کنی بودن یا نبودن اش را.
چقدر عمیق نفس می کشم وقتی بوی خیال تو در این فضاست.
بوی خیال.....
چند نفررا می شناسی که این را حس کرده باشند و درک کنند؟
باید دل سوزاند برای آنها که نمی فهمند.
آنها خیال می کنند زندگی می کنند
و من خیال را زندگی می کنم
کداممان زنده ایم؟!
+ نوشته شده در ساعت 18:39 توسط ثریاو امیر |
خانه آرشيو پست الکترونیک
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386
.:: پیوندهای روزانه ::.
آرشیو پیوندهای روزانه
خبرگزاری کانون دانش آموزی(پانا) اینجا دل تنهای من مینویسد نفرین شده ابدی بیا تو پشیمون نمیشی به خدا عشق گمشده نامه هایی که هرگز خوانده نشد ღ♥ღ من اینجا بس دلم تنگ استღ♥ღ دل کوچک ساده من
.:: قالب از ::.
قالب های نازنین www.Naazanin.Com
RSS
شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر...
شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی نیست....
خيابان گردي مي كنم با همه ی كم صبري ام.
صداي آدمها آزارم مي دهند و كوچه ها مي چرخند زیر پاهايم.
طراوت ،لاي انگشتهاي بهار يخ زده انگار.
باید اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم رابه كجا ببرم؟
به هزار روش از تو گريختم تا تو آرام بگیری
صدايي شده ام كور و بي انعكاس
و اينهمه حاصل همه ی نداشته هاي من است.
حالا چه تفاوت مي كند كجا نفس بكشم ؟
روزها با تو ام و بي تو.
چه بي تابم و هر لحظه دور ميشوم از سايه دروغين خود.
من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو.
چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد
و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.
بهار هم سكوت مي كند وآرام مي گذرد بر روزهايم.
كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام
رها در بهار سالي كه مي آيد
و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته.
كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را، كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم.
كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.
خاطره ها گاه غریب می شوند گاه آنقدر نزدیک
که تو فراموش می کنی فاصله ی لحظه ها را.
و شنیدن خاطره ها و آرزوهای آدمها لذتی دارد نگفتنی،
خصوصا اگر تو هم در آن آرزو باشی.
تو یعنی من،
منی که می شنوم.
این آرزوها بهانه اند، بهانه هایی شیرین برای فردا که بشوند خاطره!
تو بگو این خاطرات خیال بودند
و من فکر می کنم به این که واقعیت اند یا خیال؟
نمیتوانم بین خیال و واقعیت دیگر تفاوتی ببینم.
خیال ها آنقدر گاهی نزدیک به آدم اند و واقعی ،
که فراموش می کنی بودن یا نبودن اش را.
چقدر عمیق نفس می کشم وقتی بوی خیال تو در این فضاست.
بوی خیال.....
چند نفررا می شناسی که این را حس کرده باشند و درک کنند؟
باید دل سوزاند برای آنها که نمی فهمند.
آنها خیال می کنند زندگی می کنند
و من خیال را زندگی می کنم
کداممان زنده ایم؟!
+ نوشته شده در ساعت 18:39 توسط ثریاو امیر |