تا انتهای عشق با من برقص!!
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
شنبه بیست و یکم مهر 1386
شنبه بیست و یکم مهر 1386
زيرا در سكوت شب وقتي به
آسمان پر ستاره نگاه مي كنم
با يادت در دلم بذر اميد مي كارم
و با معبود به راز و نياز مي پردازم
بدون هيچ هراسي از افشاي رازم
با تو حرف مي زنم.
شب و تنهايي چقدر زيباست !
+ نوشته شده در ساعت 13:24 توسط ثریاو امیر |
شنبه بیست و یکم مهر 1386
من سكوت خويش را گم كرده ام!
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من،كه خود افسانه مي پرداختم،
عاقبت افسانهً مردم شدم!
اي سكوت،اي مادر فريادها،
ساز جانم از تو پر آوازه بود،
تا در آغوش تو،راهي داشتم،
چون شراب كهنه،شعرم تازه بود.
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت،اي مادر فريادها!
گم شدم در اين هياهو،گم شدم
تو كجائي تا بگيري داد من؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
+ نوشته شده در ساعت 13:16 توسط ثریاو امیر |
شنبه بیست و یکم مهر 1386
اي شب به پاس صحبت ديرين، خداي را
با او بگو حكايت شب زنده داريم
با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق
شايد وفا كند، بشتابد به ياريم
اي دل، چنان بنال كه آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشق پاك من
با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود
هر چند بسته مرگ كمر بر هلاك من
اي شعر من، بگو كه جدائي چه مي كند
كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني
اي چنگ غم، كه از تو بجز ناله بر نخاست،
راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني
اي آسمان، به سوز دل من گواه باش
كزدست غم به كوه و بيابان گريختم
داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشك ريختم
اي روشنان عالم بالا، ستاره ها،
رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد
يا جان من ز من بستانيد بي درنگ
يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد
+ نوشته شده در ساعت 13:14 توسط ثریاو امیر |
جمعه بیستم مهر 1386
ای از عشق پاک من همیشه مست من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست من تو را آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را براشک بستن کارآسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست،من تو را آسان نیاوردم به دست
+ نوشته شده در ساعت 23:1 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
چه لحظه زیبایی است آنگاه که تو در کنارمی....
چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت ...
آن لحظه که در کنارمی به تنها آرزوی زندگی ام رسیده ام...
دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد در کنار تو باشم و با گرمای عشق تو زندگی کنم
عزیزم... حتی یک لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم...
چه آرامشی دارم آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم و تو نیز مرا
نوازش میکنی و به من میگویی که دوستم داری....
لحظه ای که در کنار تو هستم ، لحظه ای است که به اوج عشق می رسم و با تمام
وجود عشق را حس میکنم!
+ نوشته شده در ساعت 16:35 توسط ثریاو امیر |
شنبه چهاردهم مهر 1386
هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا رو
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد.
چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد
بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!
میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که
قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ...
زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت
عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم
+ نوشته شده در ساعت 22:2 توسط ثریاو امیر |
جمعه سیزدهم مهر 1386
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.
.
ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.
+ نوشته شده در ساعت 23:40 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
قصه من و تو قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلي و مجنون سروده شد قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوري در حال نوشته شدن است قصه من و تو آغازي احساسي داشت ، حرفهايي رويايي داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعي شد تو آمدي در خوابم ، نشستي در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادي چه زيبا پر كشيديم به سوي دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روي ماه نشستي و من نيز ماه را به آرامي حركت مي دادم لحظه سفرت لحظه زيبايي بود ، لحظه اي كه بر روي گلبرگ گلي نشستي و با نسيم عشق به سوي دياري ديگر رهسپار شدي من نيز در كنار قناري پر بسته نشسته بودم و نواي غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمي كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه مي كردم قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بي انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك روياي بيدار شدني است آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نواي صادقانه ، هديه اي بود پر از آرزو و اميد سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد دفتري كهنه و پوسيده ، دلي نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم تو كه آمدي دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود قصه من و تو قصه شمعي خاموش نشدني است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است
+ نوشته شده در ساعت 22:38 توسط ثریاو امیر |
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
عهد کردی با نگاه خسته ام محرم شوی
گر نگاهت خسته ما نیست حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
تمام اینها تقدیم به تو که برای دنیا یکی هستی
و برای یکی دنیایی تنهام نذار
+ نوشته شده در ساعت 22:36 توسط ثریاو امیر |
یکشنبه هشتم مهر 1386
|
شانه هایت را دوست دارم چون زمینه اشکهایم است زمستان را دوست دارم تا در آغوش گرم تو باشم و سر انجام انتظار را دوست دارم به خاطر با تو بودن خزان را به خاطر بهار دلت دوست دارم عطش را به خاطر لبهایت زندگی را به خاطر تو تو آغاز و فرجام منی ، بیا و با عطر بارانت مرا از کویر وجودم رها کن |
+ نوشته شده در ساعت 23:47 توسط ثریاو امیر |
جمعه ششم مهر 1386
هر وقت که به یاد تو می افتم
احساس ميكنم بايد چيزي بنويسم چند خط از عشق ،چند خط از دريا، چند خط از ابر، چند خط از فرشته ها وچند خط از مهرباني ... در اين زمانه اي كه نه روي سنگها مي شود چيزي نوشت ونه روي آبها براي تو نوشتن چه لذتي دارد.
بايد از تو بنويسم . خوب مي دانم چرا؟ وقتي در هواي تو نفس مي كشم چشمهايم جز تو را نمي بينند ودستانم جز تو را لمس نمي كنند. وقتي سرشكستگي و تنهايي ام را به مهماني خلوطم مي برم و درهاي خيال را بر روي خود مي بندم در انتهاي اين بست هم مي دانم كه بايد از تو بنويسم.
عزيز دلم! چشمهايت را دوست دارم. مرا به ياد روياهاي سبز ودلپذيرم مي اندازد. دنيا را بارها در چشمهايت ديده ام.
خودم ديدم كه يك روز صبح خورشيد پلكهايت را باز كرد و آرام از آن بيرون آمد . چشمهاي خودم را نيز خيلي دوست دارم .
چون هر وقت هواي بي تو بودن سنگين مي شود و دلم از فراقت آتش مي گيرد. آن قدر اشك مي ريزد ومي بارد تا لايه ي شفافي از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند. هر شب بر بام رؤياهايم مي ايستم تا شايد دست در دست ماه به ديدنم بيايي .
هر چقدر هم كه دور باشي دست فرشتگان را مي گيرم ونيلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا مي آيم تا به تو برسم
« دوست دارم به جاي پرهاي پروانه نگاه تو را در ميان دفتر شعرم بگذارم »
+ نوشته شده در ساعت 0:13 توسط ثریاو امیر |
پنجشنبه پنجم مهر 1386
چکه های خاطره
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...
+ نوشته شده در ساعت 23:44 توسط ثریاو امیر |
پنجشنبه پنجم مهر 1386
دل تنگ توام ، کجاست آن فانوس چشمانت تا ظلمت وجودم را روشنایی بخشد؟
کاش کنارم بودی و دستانت نوازشگر گیسوهای پریشانم بود وقلبت در کنار قلب چاک چاکم می نشست وبهار زندگی را به اومی آموخت.
+ نوشته شده در ساعت 14:20 توسط ثریاو امیر |
پنجشنبه پنجم مهر 1386
سرد بود ولی به یاد تو گرم بودم ... تلخ بود ولی به شیرینی خاطره ها فکر می کردم ... تاریک بود ولی وقتی تصویر تو جلوم بود، روشن شده بودم ... تنها بودم ولی نه! تو منو از تنهایی درآورده بودی ... به این فکر می کردم که چه طور همه سختی ها رو به یکباره به جون خریدم و هرگز از تو نبریدم ... ولی نمی دونم سرنوشتم چرا اینجوری رقم خورد؟ ... خودمم فکرشو نمی کردم طاقت بیارم ... طاقت بی مهری های تو رو ... طاقت این که به سختی پیدات کردمو به راحتی ازم گذشتی ... بی خیال می دونی چیه؟ بد جور به همم ریختی .... از همه چیز بهونه می گیری ... تو اونی نبودی که همیشه با یادش شاد بودم ... تو زجرم دادی ... منو شکستی .... تو سنگی ... تو بی رحمی ... تو ظالمی ... نه!نه!نه!
تو هر چی که باشی هنوزم یکی یکدونمی ... همون باوفای قصه هام .
من این و میگم و از فروغ یاد می کنم:
شادم که در شرار تو می سوزم ،شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو اینسان ،در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون از عشق تو بگسستم، دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره دیگر نیست
دیدی چه جوری دوستت دارم؟
من همیشه دنبالتم امیرحسین ۵مهر
+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط ثریاو امیر |
پنجشنبه پنجم مهر 1386
|
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم با دلی که بوئی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان خودپرست ناز وعشوه های زیرکانه خوشتر است ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟ ای ستاره ها چه شد که بر لبان اوآخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟ جام باده سرنگون و بسترم تهی سر نهاده ام به روی نامه های او سر نهده ام که در میان این سطور جستجو می کنم نشانی از وفای او ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دوروئی و جفای ساکنان خاک کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست تا که من کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر بجز جفا زین سپس به عاشقان باوفا کنم ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سر به دامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی به سوی این جهان گشاده اید رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟ ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها، پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
|
+ نوشته شده در ساعت 14:13 توسط ثریاو امیر |
پنجشنبه پنجم مهر 1386
می خواهم اینبار هم از تو بگویم از تو بهترینم
دوست دارم من باشم و کاغذو خودکاری که فقط نام تو را بنویسد
من با تو خیلی حرف دارم به اندازه هزار سال سالهایی که همه متعلق به توست
دلم را به یاد تو با دریا و با ارزوهای زیبایی امیخته ام
ارزوهایی که اول و اخر ان تو هستی می خواهم باز از تو بگویم
با تو که هستم همه حرفهایم جوان هستندو
نوشته هایم بوی عشق و صفا می دهد
دلم می خواهد زمان بایستد تا بار دیگر در تو گم بشوم
و همه اینه ها فقط تو را نشان بدهند
می دانم که یک روز دنیا تمام می شود ولی
چشمای زیبای تو همیشه پا برجاست
با تو که هستم گویی تمام خوبی های دنیا را یکباره کنار هم دارم
و امشب در این ساعت که از تو می نویسم قلم هر چه در توان دارد
به کار میگیرد تا تو را هر چه بهتر و زیباتر ترسیم کند
فقط این را می گویم که بی تو هیچم و با تو همه چیز اگر می خواهی من می مانم
و اگر نمی خواهی میمیرم فقط تو با من بمان
که بی تو پاییزم و با تو بهار روی تمام روزهایم خیمه می زند
دستان سرد یخ بسنه ام را به سویت دراز می کنم تا دستان مهربانت سایبانی برای تنهایی های من باشد
مهربونم! این فقط ذره ای از حرفهای انباشته شده دلم است که با تمام وجودم تقدیمت می کنم
+ نوشته شده در ساعت 13:43 توسط ثریاو امیر |
سه شنبه سوم مهر 1386
سه شنبه سوم مهر 1386
خلوتم را نشکن
شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع آخرین افسانه
و غروبی که در آن
نقش دیوانگی یک عاشق
بر سر دیواری پیدا شد
...
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است
زهوای دل معشوق سهند
خلوتم
راه درازی ست میان من و تو
خلوتم
مروارید است به دست صیاد
خلوتم
تیر و کمانی ست به دست آرش
...
آری
خلوتم
راه رسیدن به توست
خلوتم را نشکن.
+ نوشته شده در ساعت 22:31 توسط ثریاو امیر |
سه شنبه سوم مهر 1386
زندگی رویا نیست زندگی زیبایی است
می توان بر د رختی تهی از بار زدن پیوندی !
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بزری ریخت
می توان از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست
+ نوشته شده در ساعت 22:24 توسط ثریاو امیر |
سه شنبه سوم مهر 1386
بگذار عاشق بمانم...
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر!
بگذار عاشق بمانم ، این قلب عاشق را از من نگیر!
دستهای گرمت را از من جدا نکن ...
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در این دنیای بی محبت نکن!
می خواهم از عشق تو بمیرم ...
بگذار بمیرم مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
خیلی دوستت دارم ، این کلام مقدس را باور کن ...
از ته دل دوستت دارم ، این دل عاشقم را تنهایی در این گرداب زندگی رها نکن!
می خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگی کنم..
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه دیدار نکن!
دلم میخواهد تنها برای من باشی و قلبت تنها برای من بتپد ...
قلب من برای تو ، این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له نکن...
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روی آتش عشقم نریز!
مرا تنها نگذار و در سیلاب ناامیدی رها نکن....
به خدا خیلی دوستت دارم ، مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بی وفایی نکن!
لیلای این مجنون خسته و دلشکسته باش ، این احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن!
+ نوشته شده در ساعت 22:17 توسط ثریاو امیر |
سه شنبه سوم مهر 1386
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود *
از بس که با وجود من همترانه ای
گاهی شبیه زلال برکه و آب روشنی،
گاهی ز دیده ام به آسمانها دریچه ای.
پر می شوم ز تو گاهی ،
اشباع می شوم ،
گاهی دلیل بغض بی بهانه ای .
من در توام ، یا تو در منی ؟
گاهی در اوج پریدن، شبیه فرشته ای .
گاهی صدای رویش یک جوانه ای،
گاهی ستاره ای ،
همزاد لحظه های خوب عاشقانه ای .
گاهی مه ِرقیق قبل از سپیده ای ،
گاهی شبیه غزلهای نابی که برایم سروده ای .
من کور می شوم انگار از دیدنت،
گاهی چشمهای خیره در آیینه ای .
گاهی شعرهای هرگز نسروده ای ،
آن مصرع اول و آخر یک ترانه ای .
گاهی دلم برای خود تنگ می شود
آخر کدامیک ؟
من در توام یا تو در منی ؟؟!!
+ نوشته شده در ساعت 21:53 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه دوم مهر 1386
از تموم دنیا و دارو ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمی خنجر زهرآگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم
به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم
منو دریاب خوب من دارم می میرم
دیگه حتی نائی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
یک لحظه خوبی به من بده
از من بگیر روح وتنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری در میزنم
غربتم را اشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم
+ نوشته شده در ساعت 22:57 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه دوم مهر 1386
| به نام آنکه ما را به بهانه زندگی آفرید |
|
غم غروب نگاهت نشست بر روحم، بمان ستاره که بی تو بهار می میرد، میان دشت بنفشه کنار برکه عشق،برای شهر دلم انتظار می میرد، دلم به وسعت آلاله های غم سرخ ست، وجود آبی احساس پاک و بارانی ست،چگونه بی تو بمانم بدان، بهانه من، دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست، بدان که قصه احساس قصه ای نیلی ست، بیا و قصه او را دوباره باور کن، بجای هجرت و اندوه و بی قراری و درد، بیا و از سر لطفت تو فکر دیگر کن، پرنده از غم هجران تو چه باید کرد؟، دلم برای نگاهت بهانه می گیرد، دلم اگر بروی در خزان هجرانت، چو یک کبوتر بی آب و دانه می میرد، اگر چه قدر نگاه تو را نداستم، ولی همیشه به یاد تو شعر می خوانم، کنون اگر تو کنارم نمانی و بروی، میان هاله ای از انتظار می مانم، به جان برگ گل یاس باغ دل سوگند، قسم به عاطفه یک نگاه دریائی، قسم به بارش شمع وجود یک انسان، قسم به شهر پر از ساکنان رویائی، قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب، قسم به ترجمه نیلی شکیبائی، قسم به عاطفه نقره فام چشمانت، قسم به هجی مفهوم یک شکوفائی، بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد، دگر میان گلستان گلی نخواهد ماند، بدون تو گل وگلدان غریب خواهد شد، دگر میان چمن بلبلی نخواهد ماند، شکسته می شود از دوریت بلور دلم، بدون تو دلم از تب همیشه خواهد سوخت، بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست، مرور خاطره انتشار احساست، دل مرا به تماشای عشق خواهد برد، بمان همیشه که بی تو ترانه بودن، میان قلب هزاران جوانه خواهد مرد، غم نبودن تو در کنار من سخت ست، حضور آبیت اینجا چقدر زیبا بود |
+ نوشته شده در ساعت 22:50 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه دوم مهر 1386
چه افتاب بتابد چه نتابد چه مردم تولد ماه را بگیرند چه نگیرند من عاشقانه
هایم را برای تو خواهم نوشت.دوستت دارم
مرا به یاد خواهی اورد انچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید
تا نام فراموش گشته ای بدرخشد از پس سالها مرا به یاد خواهی اورد
+ نوشته شده در ساعت 21:56 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه دوم مهر 1386
ای کاش غزل بودم یا یک مصرع کوچک
مصرعی بودم که تو مرا می سرودی
می خواهم دفتر خاطراتت باشم
تا شاید حرفهایت را بشنوم
ای کاش ارزوی تو بودم
ای کاش ارزوی تو بودم
و ای کاش ارزوی تو بودم
و ای کاش همیشه با تو بودم
ارزوی من!
+ نوشته شده در ساعت 21:54 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه دوم مهر 1386
بگذار با چشمانم تو رو ببینم
بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در باران شانه به شانه ات قدم بزنم
و تو از ارزوهایت برایم ترانه بسرایی
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم
وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه می خندم
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنیم
بگذار مثل همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی
بگذار نامم چون شاه کلیدی بر درگاه قلبت همیشگی باشه
بگذار نگاهمان نه به هوس که به عشق...انهم عشقی اسمانی در هم گره خورد
بگذار دلم برای تو باشد
+ نوشته شده در ساعت 15:11 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه دوم مهر 1386
اما براي آنكه غم دوري و دلتنگي دارد به كندي مي گذرد
آنچه در اين لحظه ها مي توان يافت
زيبايي اين دوري بين دو عاشق است
پاك بودن و مقدس بودن اين انتظار است
دوباره قلم زندگي ام را بر ميدارم و دوباره مي نويسم
از اين دوري اما با احساسي متفاوت
اي عزيز راه دورم بخوان اين احساس مرا
عزيزم به پايان راه بينديش كه بدون شك پايان راه زيباست
اين انتظار تلخ است
اما پايانش به شيريني در آغوش گرفتن است
اين پاييز تلخ بهاري دارد
+ نوشته شده در ساعت 15:9 توسط ثریاو امیر |
دوشنبه دوم مهر 1386
دل من تنها بود...
دل من هرزه نبود...
دل من عادت داشت که بماند یک جا...
به کجا؟
معلوم است به در خانه ی تو
دل من عادت داشت که بماند انجا
پشت یک پرده تور که تو هر روز ان را به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری که تو هر روز از ان می گذری...
دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغچه بود....
که تو هر روز به ان می نگری...
دل من را ندیدی؟؟
ساکن کفش تو بود یادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در ساعت 15:7 توسط ثریاو امیر |
یکشنبه یکم مهر 1386
من همون خسته تنهام
ميون غربت و رويا
ميون موندن و رفتن
آره گفتم غربت
غربت يعني تنهايي
غربت يعني سكوت
توي اين غربت
دل بستم به ياري
اين دل خسته
عاشقش شد چه زود
زودتر از اونكه
يه ماهي به آب برسه
زود تر از اونكه
دل بفهمه چي شده
آره قصه خواستن درازه
مثه يه رويا كه آخر نداره
قصه من و ثریا
قصه دوتا آدم
دوتا تنها
قصه گفتني به دل
قصه خواستن
آره عشقه
كدوم دليل بودنيم
كدوم خود خواستن
نمي دونم ...
اما اينو مي دونم
به يه جايي مي رسيم
كه بدون هم نيستيم
آره عاشقانه
پر از خواستن
پر از بوي خوش محبت
دلم واسه نگاهش پر مي زنه
خدايا مواظبش باش
آخه تمام داشته دله
مي سپرمش به تو
تو كه آخر قصه منو مي دوني
قصه دل بستن منو ببين
پر از حسرت و انتظار
صداي پاي يار من مياد
صداي پاي فرشته مهربوني
آره با تو بودن
اينو ميخوام تا هميشه
چه احساسي
چه پروازي
چقدر نازه ...
قصه از اين دل گفتم
قصه از اين خسته
تو قصه ساز منو و يار مني
تا هميشه تا نفس
واسه بودن تاابد
عطرتنت
رنگ گيسوت
چشات
آره
همه مال منه
مال من تنها
من بي تو پيرم
بي تو رو به مرگ
عاشقانه دوستت دارم
دوست داشتن تو تا ابديت
اينه حرفم
آره با تو بودن
مثه بودن
مثه اون همه رسوايي
تو رو مي خوام عشقم
مي خوام با تو نفس بكشم
دوتا آدم
با دوتا حس غريب و عاشقانه
تا حالا كجا بودي عشق زميني
تا حالا من چي بودم روياي خوبم
من مي خوام كه از تو باشم
يار قشنگم
منو نسپري به خاطره
ميون اين همه بي خاطره
ميون اين همه رسوا
قصه خواستن
قصه بودن
آره گفتم قصه
قصه اي مي سازم
كه آخرش خوش باشه
با تو بودن تا ته دنياي اين قصه باشه
آره مي دونم سخته ولي
قصه اي مي سازم
كه گلم باشه ومن
هر دومون تنهاي تنها
هردومون باهم دو همراه
با هم تا ته قصه ها
تا ته يه روياي قشنگ
آره خواستن تو خدايي شد
كار دله
نمي دونم چي شد
...
امير حسين 1/7/86
+ نوشته شده در ساعت 14:1 توسط ثریاو امیر |


+ نوشته شده در ساعت 13:10 توسط ثریاو امیر |